مشق عشق
×××به یادخاطراتم همیشه سکوتی زیرلب دارم...×××
صدای بارون شدت بیشتری گرفته بود...
هردو ساکت بودیم...
نه بغض به من اجازه ی حرف زدن میداد...
ونه من جرات پرسیدن پایان داستانو داشتم...
از باران های این چند روز متنفرم...
سلام
.
.
سلامی ازجنس سکوت
شرمنده شاید چرت بودولی دیگه نمیتونم بیشتر از این چیزی بگم فقط الان خدا
میدونه تو دلم داره چی میگذره خیلی حالم بده بچه ها واسم دعا کنید این دیگه اخرین پستمه
خیلی سخته ولی چاره ای جز این ندارم
خدافظ همگی مواظب خودتون باشید
باز اين چه رستخيز عظيم است؟ کز زمين بي نفخ صور، خاسته تا عرش اعظم است
اين صبح تيره باز دميد از کجا؟ کزو کار جهان وخلق جهان جمله درهم است
گويا، طلوع مي کند از مغرب آفتاب کآشوب در تمامي ذرات عالم است
گر خوانمش قيامت دنيا، بعيد نيست اين رستخيز عام، که نامش محرم است
این روزا چقدر پر معنی هستند
شرمنده بچه ها دیر آپ کردم خیلی سرم شلوغ بود
قصه از آنجا شروع شدکه خیلی عصبانی بودوگفت
اگه دوسم داری ثابت کن گفتم چه جوری
تیغ روبرداشت وگفت رگتو بزن گفتم
مرگ وزندگی دست خداست
گفت پس دوستم نداری
تیغو برداشتم ورگمو
زدم وقتی داشتم تو آغوش گرمش جون میدادم
اروم زیر لب گفت
اگه د و س ت م داشتی تنهام
نمی ذاشتی...
بهت فکر مي کنم،
مي زنم زير ِ گريه...
بهت فکر مي کنم،
يه لبخند ِ عميق مي زنم...
بهت فکر مي کنم،
زندگي قشنگ ميشه...
فقط وقتي بهت فکر مي کنم....
امشب باز هم اونقدر دلم شکست که حس کردم بايد شاعر بشم
واژه اي به نام "عشق"اونقدر دلمو به درد آوردکه درمانش فقظ گريه بود ..
کاش هيچ اي کاشي در زندگي هامون نبود
گفت به من بگو چقدردوستم داری؟گفتم
تورابه بلندی کوها.پهنای دشت ها.عمق دریاها
وبه اندازه ی تمام وجودت دوستت دارم زیراهیچکس
رااین طور دوست نداشته ام باحسرت سرش را
تکان داد و گفت متاسفم ازاینکه نمیتوانم حرفهایت راباورکنم
زیراقلبه کوچک وشکسته ام تحمل عشق بزرگه تورا ندارد
این داستان حتمابخونیدخیلی جالب واسه کمک به یه دوست گذاشتم که خیلی کمکم کرده
(خودش میفهمه که این داستان واسه چی گذاشتم)
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت می آید
من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد
و سر انجام گنجشک روزی روی یه شاخه ای از درخت دنیا نشست
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند گنجشک هیچ نگفت خدا لب به سخن گشود با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگه خستگی هایم بود و سر پناه بی کس ام تو همان را هم از من گرفتی
این طوفان بی موقع چه بود؟چه می خواستی از لانه محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی ... بغض راه بر کلامش بست
سکوتی در عرش طنین انداز شد فرشتگان همه سر به زیر انداختند خدا گفت :
ماری در راه لانه ات بود خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پرگشودی
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت های های گریه هایش ملکوت خدا رو پر کرد.
ودر آخزنظرتون درباره این داستان بنویسید
نيستي
وقتي تو نيستي
نگاهم حوصله نمي کند
پايش را از چشمم بيرون بگذارد. . . !
خدایا خدایا خدایا...
خدايا ديگه تحمل دلتنگي ندارم.چرا صدامو نميشنوي..
من هنوز منتظرم...
| Design By : nightSelect.com |

